۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

آیا خدمتکار مسیح هستیم؟!



 تصدی جایگاه والای مذهب همواره بعنوان یکی از پر طرفدارترین موقعیتهای اجتماعی و فرهنگی برای بشر مطرح بوده‌است و افرادی نیز که در این موقعیت بسر می‌بردند چنان گاهی در هاله تخیلی قداست مسکن می‌گزیدند که گاهی ارتباط خود را با اطرافیان و بندگان پا بر زمین خدا از دست می‌دادند و پس از مدتی واژگانی دیگرگونه و فرهنگی دگرسان را می‌بایست آموخت تا بتوان با این تحفه‌گان از ما بهتر معاشرت نمود و ...

این دقیقا آن چیزی بود که روحانیت یهودی روزگار مسیح تا حد زیادی دچار آن بود و از این رو نوک پیکان راستی و شمشیر کلام خدا که از زبان جوانی اهل ناصره بیرون می‌آمد، قبل از هر کس تاریکی پنهان در زیر ردای بلند مذهب و زهد فروشان فریسی را می‌شکافت. عیسی در اناجیل به سرزنش رهبران مذهبی شتافت و با عباراتی بسیار تلخ به توصیف حقیقت آنها پرداخت: گورهای ناپیدا، افعی زادگان، قاتلین پیامبران، نادانان و ... عیسی فرمود : وای بر شما که بارهای توانفرسا بر دوش مردم می‌نهید، اما خود حاضر نیستید حتی انگشتی برای کمک بجنبانید...

عالمان حکمت معنوی و فقیهان طریق راستی که خود دعوت داشتند تا بار از دوش قوم بردارند و چراغ راه معرفت باشند؛ خود غاصبین کلید معرفت گشته، نه خود داخل می‌شدند و نه دیگران را مجال می‌دادند. عیسی ناصری؛ کلیسایش را نور و نمک جهان و خادم خدا بر زمین مقرر نمود و به روشنی خصوصیات این خدمت و ویژگیهای این خادم را در تعالیم و از آن بالاتر در رفتار و مرگ خود بعنوان خادم رنجبر یهوه (اشعیا 53) تجسم بخشید؛ عیسی حوله‌ای بر کمر بست و پاهای شاگردانش را شست و فرمود: "من با این کار سرمشقی به شما دادم تا شما نیز همان گونه رفتارکنید که من با شما کردم"(انجیل یوحنا 13: 15 ) پیامی بس آشکار و صریح که هیچ جایی برای تخفیف دادن به هوای نفس و استثمار مذهبی بر جای نمی‌گذارد.

هرگاه که کلیسای مسیح از چنین جایگاهی در طول تاریخ تخطی کرده است سرنوشتی جز انزوا و توصیفی جز آنچه عیسی در وصف فریسیان و رهبران مذهبی زمان خویش بر زبان راند؛ حاصل نکرده است. این حقیقت نه تنها در سطح کلیسایی و جهانی صادق است بلکه بیش از آن امری فردی و حقیقتی درونی است که تک تک خادمین و واعظین و کشیشان و رهبران کلیسا را به چالش و بازنگری فرا می‌خواند. خادم مسیح نه تنها باید فروتن چون غبار باشد بلکه شایسته است که همچون سرور خویش پایمال غبار گردد زیرا در مرگ است که زنده می‌شویم و با از دست دادن است که به دست می‌آوریم. دردناک است که برخی خادمین کلام مسیح یعنی واعظین کلام شستن پایها بر دیگران سروری می‌کنند و لباس خاکسارانه خدمت تبدیل به ردای تشخص طلبی مذهب می‌شود و چنان بوی تفخر و برتری جویی و آسایش طلبی فضای گفتاری و کرداری برخی را آلوده می‌کند که کمتر شمیم آسمانی و خادمانه عیسی از آنها به مشام می‌رسد.

بهتراست که هریک از ما بعنوان خادمین خدا بر زمین با دیدی تازه به سرزنش رهبران مذهبی توسط عیسی بنگریم و خود را با آنچه خداوند ایشان را به آن متهم می‌کند، سنجیده و به بوته نقد کشیم و این آیه کلام را سرلوحه خدمت و زندگی مسیحی خویش سازیم:" پس، شما نیز چون آنچه به شما فرمان داده شده است، به جای آورید، بگویید: خدمتکارانی نالایقیم و تنها انجام وظیفه کرده‌ایم." ( انجیل لوقا 17: 10 ).

فیض، پذیرش یکدیگر در مسیح


هر بار که به معنای فیض و پذیرفته شدن انسان در برابر خدا می‌اندیشم، بیشتر به شگفتی نجات و رستگاری که مسیحیت از آن سخن می‌گوید، پی می‌برم و کمتر دلیل اینهمه محبت و رحمت بی‌حد و حصر خدا را در می‌یابم. حقیقتاً خدای معرفی شده در انجیل، از آسمان به زمین و در میان آدمیان کشیده می‌شود، گویی خدا دیگر از اینکه قهرمان داستانهای دیگران باشد به ستوه آمده و خود تعالی را به کنار می‌گذارد و جامه غلام می‌پوشد .
اودر مهلکه آدمیان از مرزهای فداکاری برای نجات و بازگرداندن بشر فراتر می‌رود و بشر گناهکار را دوست خود می‌خواند.عیسی گفت: "محبتی بیش از این وجود ندارد که کسی جان خود را در راه دوستانش فدا کند. دوستان من شمایید اگر آنچه به شما حکم می‌کنم، انجام دهید."( انجیل یوحنا۱۵:‏۱۳‏-‏۱۴‏) جالب این است که مسیح حکمی جز محبت کردن یکدیگر به شاگردانش نداد:" حکم من اینست که یکدیگر را محبت کنید، چنانکه من شما را محبت نمودم".

تا محبت مسیح را نچشیم نخواهیم توانست دیگران را آنطور که مسیح می‌طلبد محبت کنیم و چشیدن حلاوت محبت مسیح جز با چشمان ایمان قابل رؤیت نیست. ایمان کلیدی است که درهای آسمان را می‌گشاید تا مسیح مصلوب و قیام کرده‌ای را که حال به دست راست خدا نشسته است را ببینیم و تا او را نبینیم، نمی‌توانیم محبت او را درک کنیم اما ایمان آنچیزی است که همه این ناتوانیهای بشری ما را مرتفع می‌کند، شاید بتوان با برخی از متفکرین و شعرا در ابراز این عقیده که فرشته بودن و اطاعت از خدا و دوست داشتنش چندان کار شاقی نیست در حالیکه بشر می‌تواند با اسلحه ایمان آن نادیده را ببیند، آنچه که متعلق به حوزه دیگری از شناخت و معرفت است.

حال با محبت به یکدیگر و دوستی با یکدیگر است که مسیح را اطاعت کرده‌ایم، راههای آسمان از زمین عبور می‌کند و در این گذرگاه است که لیاقت خود را برای منزل گزیدن در آسمان به اثبات می‌رسانیم.
فیض چیست؟ جز پذیرش بلا عوض الهی ؟ فیض یعنی در برگرفتن و پذیرش و محبت بلاشرط خدا نسبت به ما. فیض یعنی پدری که به سوی فرزند گمشده‌اش می‌دود بی آنکه هنوز از او کلام عذرخواهی و توبه را شنیده باشد و فیض یعنی آغوشی باز بر صلیب برای جذب ما با همه رذایل بشری. فیض یعنی عیسی و تجسم کلمه خدا، فیض یعنی آشتی و دوستی خدا با ما. حال بر ماست که بازتابنده فیض به جهان پیرامون خویش باشیم. آنچه که خارج از معادلات این جهانی بشر است فیض است و آنچه که این دنیا و نظام آن در طرد و تکفیر و عدم پذیرش آن می‌کوشد فیض است. بر این نیروی ضد فیض که برای هر محبتی دلیل و برهانی می‌طلبد و جهانی بده بستان را در میان حتی خانواده‌ها و افرادی که عزیزان یکدیگرند به تصویر می‌کشد تنها فیض مسیح و وزش چنین رویکردی به حیات در این عرصه مسموم یعنی شفا یعنی طعمی از آسمان یعنی ابدیت و این آن چیزی است که جهان ما، خانواده‌های ما، کلیساهای ما، ایمانداران ما و از همه مهمتر رهبران مسیحی محتاج آنند. تنها فیض می‌تواند زخمهای جهان ما را تسکین دهد.

فیض یعنی می‌پذیرمت، دوستت دارم، می‌بخشمت، محبتت می‌کنم بی‌آنکه حتی به آنچه از تو عایدم می‌شود بیندیشم، بی‌آنکه حتی کارهایت و لیاقتت را در کفه ترازو بگذارم و نیکویی‌هایت را وزن کنم، بی‌آنکه حتی لایق محبتی که دریافت می‌کنی باشی...
اینست سیرت مسیحی و اینست آنچه مولا و سرور کلیسا خداوند ما عیسی مسیح مومنین خود را به آن حکم فرمود.
فیاض باشیم.

آیا عاشق مسیح هستید؟

آیا می شود از صحبتهای یک شخص فهمید که در درون اوچه می گذرد؟


در متی 12: 34 عیسی خداوند می فرماید: " زبان از زیادتی دل سخن می گوید"

پولس رسول، اهمیت رابطه با خدا را، که از طریق مسیح امکان پذیر است، بیان می کند.


پولس رسول فقط از کسی حرف می زد که با او زندگی می کرد. او هرگز مسیح را مانند شاگردان ندیده بود و با او زندگی نکرده بود ( بعضی از ما ها آرزو داشتیم که : کاش ما هم در آن زمان بودیم و صحبتها، نصایای مسیح را از دهان خودش گوش می کردیم، مثل یوحنا سرمان را روی سینه مسیح می گذاشتیم، مثل مریم عیسی زنده را می دیدیم که از قبر بیرون آمده و........)
ولی پولس همچون ما با مسیح زندگی کرد و با او رابطۀ زیبا و شیرینی داشت.
پولس رسول در نامه دومش به تیموتاوس 1: 12 می نویسد " و از این جهت این زحمات را می کشم بلکه عار ندارم چون می دانم به که ایمان آوردم و مرا یقین است که او قادر است که امانت مرا تا به آن روز حفظ کند "

تمام حرفهای پولس، حرکاتش، زندگی اش، خوردن و خوابیدنش تماماً از کسی بود که با او آشنا شده بود و با او زندگی می کرد.

بعضی ها از این و آن واعظ صحبت می کنند.
بعضی ها نیز از روزنامه ها و از اخبار دنیا فقط صحبت می کنند.
بعضی ها از کلیسا و جلسات صحبت می کنند. بعضی ها نیز از فرقه ای که در آن عضو هستند.
بعضی ها از معجزات و شفاها صحبت می کنند.

گفتگو از این چیزها اشتباه نیست و در موقع خودش هم نیاز هست، اما مردم این دنیا دوست دارند از چیزهای دیگر هم بشنوند که از هیچکس دیگر جز تو که پر از مسیح و کلمات فیض بخش هستی نمی توانند بشنوند.

برای همین پولس رسول در 1 قرنتیان 1: 23 می گوید" لکن ما به مسیح مصلوب وعظ می کنیم..."

یعنی بگذارید مردم هر چی که دوست دارند بگویند اما می بایست تمام افکار و صحبتهای ما درباره عیسی و کار زیبای او در زندگیمان باشد.

چرا باید از مسیح اینقدر صحبت کرد؟

چند وقت پیش با شخصی صحبت می کردم که حق جو است، تحصیل کرده، کارگردان فیلم، نقاش و موسیقی دان
خیلی خوبی است در صحبتهایی که با او داشتم برای او توضیح دادم که ما مسیح را می پرستیم.
چرا مسیح را؟ مگر او چه شخصی است؟

اتفاقاً شاگردان به یک دیگر گفتند این کیست که حتی باد و دریا هم او را اطاعت می کنند؟

پولس رسول دراعمال رسولان 17: 28 می فرماید " زیرا در او زندگی و حرکت و وجود داریم "

اتفاقاً شاگردان به یک دیگر گفتند این کیست که حتی باد و دریا هم او را اطاعت می کنند؟

آیا شما هم در مسیح زندگی می کنید؟ در مسیح حرکت می کنید؟ و در مسیح وجود دارید؟

پس اگر چنین هست درباره این مسیح هم صحبت خواهید کرد.

چند مدت پیش که خانمم برای مسافرتی به مدت یک ماه از ما دور شده بود تمام صحبتهای من و بچه ها، درباره او بود. شما اگر کسی را دوست داشته باشید و رابطۀ نزدیک و شیرینی هم با اوداشته باشید تمام صحبتهایتان نیز درمورد او خواهد بود.
کشیش عزیزی که من شخصاً او را می شناسم در کشوری موعظه کرده بود، خیلی از مثالهایی که در حین موعظه اش آورده بود درباره زنش بود. بالاخره در آخر جلسه شبان آن کلیسا به او می گوید: برادر عزیز این همه وصف و صحبتها درباره خانمتان کردید ما مایلیم حتماً او را در سفر بعدی ببینیم!

هر کدام از ما می توانیم مانند پولس رسول رابطه ای نزدیک و شیرین با عیسی مسیح داشته باشیم.

سلیمان پادشاه در کتاب غزل غزلهای سلیمان 2: 16 درباره رابطه نزدیک یک ایماندار با خداوند خودش سخن می گوید " محبوبم از آن من است و من از آن وی هستم. در میان سوسنها می چراند "

آیا شما عاشق مسیح هستید؟
اجازه بدهید یک بار دیگر این سئوالم را با جدیت تکرار کنم، آیا شما واقعاً عاشق مسیح هستید؟
مسیح عاشق ماست. و برای بدست آوردن ما جانش را داد و دوباره زنده شد تا بتواند تا ابدالاباد با ما که معشوق او هستیم زندگی کند. مثل فیلمهای سینمایی نیست که فقط بمیرد و با یک خاطره خوب داستان تمام بشود، بلکه او زنده شد تا نه بطور موقت بلکه دائما با ما باشد.

بیایید با خواندن این مقالۀ کوتاه خودمان را تفتیش کنیم و ببینیم که آیا ما هم عاشق او هستیم؟

اگر واقعاً تمام قلب و وجودمان متعلق به مسیح باشد بیشتر صحبتهای ما نیز از او خواهد بود.
اگر فکر ما پر از مال و منال باشد حتماً صحبتهای ما از پول خواهد بود!
فکر کنم این سئوال را بتوانید خیلی سریع جواب بدهید! اگر لولۀ خمیر دندان را فشار بدهید فکر می کنید چه چیزی از آن خارج خواهد شد؟ و یا اگر گُلی را لِه کنید چه بویی به مشامتان خواهد رسید؟

پس چرا مسیح خداوند را که در ما زندگی می کند، به دنیا نشان نمی دهیم؟
به صحبتهای روزمرۀ تان گوش کنید. به اعمالتان نگاه کنید. انگیزه هایتان را آزمایش کنید و یک بار دیگر به این سئوالی که از شما می کنم، جواب بدهید: آیا واقعاً او را دوست دارید؟ عیسی مسیح نیز یک روزی چنین سئوالی را سه بار از پطرس کرد که، آیا مرا دوست داری؟

بیائید با هم به کلام خدا رجوع کنیم و ببینیم که مسیح چقدر برای پولس مهم بود که در 9 آیه، 12 مورد را در باره الزام بودن مسیح در زندگی خودش و یک مسیحی را بیان می کند.

1 قرنتیان 1: 1ــ 9
"1. پولُس‌ به‌ اراده‌ خدا رسولِ خوانده‌ شده‌عيسی‌ مسيح‌ و سوُستْانِيس‌ برادر،"
"2. به‌ كليسای‌ خدا كه‌ در قُرِنْتُس‌ است‌، از مقدّسين‌ در مسيح‌ عيسی‌ كه‌ برای‌ تقدّس‌ خوانده‌ شده‌اند، با همه‌ كسانی‌ كه‌ در هرجا نام‌ خداوند ما عيسی‌ مسيح‌ را می‌خوانند كه‌ (خداوند) ما و (خداوند) ايشان‌ است "
"3. فيض‌ و سلامتی‌ از جانب‌ پدر ما خدا و عيسی‌ مسيح‌ خداوند بر شما باد."
"4. خدای‌ خود را پيوسته‌ شكر می‌كنم‌ درباره‌ شما برای‌ آن‌ فيض‌ خدا كه‌ در مسيح‌ عيسی‌ به‌ شمـا عطا شـده‌ است‌، "
"5. زيرا شما از هرچيز در وی‌ دولتمند شده‌ايد، در هر كلام‌ و در هر معرفت‌."
"6. چنانكه‌ شهادت‌ مسيح‌ در شما استوار گرديد،"
"7. بحّدی‌ كه‌ در هيچ‌ بخشش‌ ناقص‌ نيستيد و منتظر مكاشفه‌ خداوند ما عيسی‌ مسيح‌ می‌باشيد."
"8. كه‌ او نيز شما را تا به‌ آخر استوار خواهد فرمود تا در روز خداوند ما عيسی مسيح‌ بی‌ملامت‌ باشيد."
"9. امين‌ است‌ خدايی كه‌ شما را به‌ شراكت‌ پسر خود عيسی مسيح‌ خداوند ما خوانده‌ است‌."

آیه 1، مسیح خداوندی که او را خدمت می کنیم .
آیه 2، مسیحی که مسیحیان را از دنیا، گناه، جدا می کند.
آیه2، مسیح، نامی که مسیحیان در هر جا می خوانند (دعا)
آیه4، مسیحی، که خداوند ما است.
آیه3، مسیحی که فیض و سلامتی (آرامش) را به ما اعطا می کند.
آیه4، مسیحی که فیض خدا از طریق او به ما رسید.
آیه5، مسیحی که ما را در هر چیز دولتمند ساخت. یعنی بی نیاز می کند.
آیه6، مسیحی که از طریق پیامش، ما را استوار و تائید می کند.
آیه7، مسیحی که ما با شدت منتظر بازگشت او می باشیم.
آیه8، مسیحی که ما را تا به آخر نگه می دارد.
آیه8، مسیحی که حتما بر میگردد. (روز خداوند)
آیه9، مسیحی که خدا او را به ما وصل کرده است.

تمام فرمایشات پولس رسول، یک سیستم فکری جدید، یا علم اخلاق (اِتیک) یا یک روش جدید کلیسائی و یا یک برنامه نیست بلکه، او با یک متوسطی آشنا شده بود که بین انسان و خدا قرار گرفته است. و اسم او عیسی مسیح است. 1تیموتاوس 2: 5

برای پولس، در هر زمان و شرایط حضور مسیح ملموس بود.
در فیلیپیان 1: 21 او می گوید: " مرا زیستن مسیح است و مردن نفع "

آیا متوجه شده اید که به هر سو که نگاه می کنیم مسیح آنجاست؟
1. به عقب نگاه کنیم. ( گذشته) کولسیان 1: 16 " او آفرینندۀ ماست "
2. به جلو نگاه کنیم. ( آینده) دوم قرنتیان 5: 10 " او داور ماست "
3. به بالا نگاه کنیم. فیلیپیان 2: 5 الی 11 " او خداوند و نجات دهنده ماست "
4. به پائین نگاه کنیم. کولسیان 1: 17 و 18 " او سر است و در او همه چیز قیام دارد "
5. به طرف راست نگاه کنیم. افسسیان 1: 20 و 21 " او سر کلیسا است "
6. به طرف چپ نگاه کنیم. اول یوحنا 2: 1 " او شفیع ماست "
7. در درون خود نگاه کنیم. غلاطیان 2: 20 " او حیات ماست "

زندگی با عیسای قیام کرده


نوع نگرش ما به عیسی تعیین کننده نوع زندگی ما در او است.

شناختی که ما از عیسی داریم خیلی مهم هست و دقیقا رابطه ای مستقیم با عملکردها و عکس العمل های ما دارد.

در اناجیل وقتی که ما زندگی عیسی را مطالعه می کنیم بیشتر با عیسایی برخورد می کنیم که در جسم بوده، و ضعیف و خسته شده و گریه می کرده و درد می کشیده، و متاسفانه ...

در اناجیل ما در مورد قیام مسیح خیلی کم اطلاعات داریم.
بطور مثال وقتی به انجیل متی می نگریم دارای 28 باب می باشد و فقط یک باب آخر آن در باره قیام عیسی مسیح صحبت کرده است و 27 باب در باره زندگی در کالبد انسانی او بوده است که بر روی زمین بود.
وقتی به انجیل مرقس نگاه می کنیم از 16 باب موجود، فقط یک باب آن در مورد زندگی پس از قیام مسیح صحبت کرده است.
در انجیل لوقا از 24 باب فقط یک باب آن در مورد زندگی پس از قیام مسیح نوشته شده است. و در انجیل یوحنا از 21 باب موجود فقط 2 باب آن به این موضوع پرداخته است.

پس در نتیجه وقتی که ما به مطالعه اناجیل می پردازیم ذهن و شناخت ما بطور اتوماتیک به آن عیسایی برمی گردد که در جسم بوده و خواه ناخواه عملکردهای و عکس العمل های ما نسبت به آن شناختی که از عیسی به دست می آوریم ضعیف تر و کم رنگتر خواهد بود.
شناخت در عیسی مسیح خیلی مهم است.

اگر تلفن همراهی باشد که خیلی پیچیده و دارای تواناییهای بسیارمی باشد و دست کسی باشد که شناختی از آن ندارد با آن فقط می تواند تماس بگیرد و صحبت کند و کار دیگری با آن نمی تواند بکند. پس چون شناخت نیست کمتر از آن مقداری که باید از آن بهره گرفت استفاده خواهد شد.

چندی پیش وقتی که داشتم راجع به زندگی شاگردان عیسی مطالعه می کردم و می خواستم بدانم که میوه های آنها در زمانی که همراه عیسی بودند چه چیزهایی بود و مشاهده کردم که ثمره نیکوی آنها جز جاه طلبی نبود زمانی که در فکر آن بودند که کدامیک از ما بزرگتر هست.
و بعد با یعقوب و یوحنا روبرو شدم که چقدر بی حوصله، عصبی و کم طاقت بودند که از مسیح درخواست می کردند که از آسمان آتش بباراند که سامریان هلاک شوند و پس از آن ترس شاگردان را دیدم. در باغ جتسیمانی وقتی که عیسی نیاز داشت که آنها در کنارش باشند همه فرار کردند.
انکار پطرس را مشاهده کردم که در چه وضعی حتی او را لعن کرد. و شک توما را که با وجود این همه معجزاتی که مسیح دیده بود تا به آخر شک کرد.
وقتی که اینها را در حال جستجو بودم یک سنگینی عجیبی در قلبم آمد چون خدا داشت به من نشان می داد که این تصویر زندگی توست که الان در آن هستی و مثل اینکه زندگی شاگردان مانند یک آینه ای پیش روی من قرار داشت و به من نشان می داد که هنوز پس از این همه مدت زندگی در مسیح در چه وضعیتی قرار داشتم.
چقدر من هم مانند شاگردان به دنبال جاه طلبی و مقایسه مقام خود با دیگران بودم و می خواستم خدمتی بهتر از دیگران داشته باشم و چقدر مثل یعقوب و یوحنا عصبی می شدم و با بعضی از افراد کلیسا طوری برخورد و صحبت می کردم که نباید اینطور می بود.
چقدر بارها شده که مانند شاگردان ترسیدم و مانند پطرس انکار کردم. فرصتهای در زندگی خود داشتم که می توانستم با افراد در باره عیسی مسیح صحبت کنم ولی ترجیح دادم که سکوت کنم.
چقدر مانند توما بارها شک کردم و در دعاها فکر کردم که آیا خدا دعاهای من را می شنود و آیا خدا مرا در نظر دارد و حتی گاهی اوقات حضور خدا را مورد سوال قرار دادم. و گاهی اوقات با جوی که در آن مکان حاکم بود بخاطر آبروی خودم سازش کردم.
وقتی که به این نتیجه ها رسیدم دیدم که دقیقا همان زندگی که در شاگردان بود در من بطوری در حال انجام شدن است.

خیلی مایوس شدم و گفتم که خداوندا پس از این همه سال زندگی با تو، آخرش هم اینطوری به اینجا ختم شود؟!

ولی یک روزنه امیدی بود. می دانستم که زندگی شاگردان عوض شد و همین باعث شد که یک مقدار عمیق تر شوم و از خود بپرسم که چی شد که باعث شد شاگردان عوض شوند و خواستم دنبال کنم که چه چیزی مسبب این شد که شاگردان با این همه ضعف عوض شوند.

و خبر این است که چون عیسی تغییر کرد شاگردان عوض شدند.
ولی عیسی چه تغییری کرد؟!
جواب این است که عیسی از مردگان زنده شد.
بزرگترین واقع جهان،بزرگترین دگرگونی تاریخ، بزرگترین پیغام برای دنیا، عیسی از مردگان زنده شد. هللویا

آیا این را باور دارید؟ آیا می توانید برای چند لحظه به عمق مفهوم این موضوع فکر کنید و آن را درک کنید؟
نه، فکر نمی کنم. چون ما هنوز با چشم خود ندیده ایم و تجربه نکرده ایم.
شاگردان هم همین حالت را داشتند. آنها هم نمی توانستند باور کنند و درک کنند که عیسی از مردگان زنده شده یعنی چه؟

اگر به موقعی که عیسی مرد و دوباره قیام کرده با شاگردان نا بهنگام ملاقات کرد فکر کنیم می بینیم که این زمان باعث شد که طرز فکر شاگردان نیز عوض شود.
خیلی اوقات ما تغییر شاگردان را فقط در پنطیکاست می بینیم ولی متوجه نیستیم که قبل از آن 40 روز مسیح با شاگردان کارهایی می کرد و زیاد آن را مدنظر نداریم ولی در واقع یکی از مهمترین کارهایی بود که مسیح کرد.

وقتی که به ملاقات مسیح قیام کرده با شاگردان نگاه می کنیم می توانیم بیابیم که چه تکان عجیبی برای آنها بود وقتی که برای اولین بار او را زنده شده در کنار خود می دیدند و زمانی که برای یکدیگر تعریف کردند و تومای شکاک در بین آنها اظهار کرد که من تا دست خود را بر زخم های او نگذارم باور نمی کنم در همان زمان مسیح ظهور کرد و اولین حرفی که زد خطاب به توما گفت که ای توما بیا و دست بر زخم های من بگذار و شک نکن. و در آن لحظه توما تکان بزرگی خورد و گفت که ای خدا و ای خداوند من. و در آن موقع فکر کرد که او حتی افکار و صحبتهای مرا شنیده است و از آن به بعد مراقب افکار و صحبتهای خود بود چون می دانست که خداوند می شنود.
و به این بیاندیشید که این ملاقاتها از آن زمان به مدت چهل شبانه روز اتفاق افتد و آنها هر روزه بطرقی با او جمع شده، صحبت کرده و دعا می کردند و او ناپدید می شد. دیگر برای شاگردان این ملاقاتها عادی شده بود و دیگر چیز عجیبی نبود.
و حتی روانشناسان می گویند که اگر یک چیزی برای دو یا سه هفته تکرار شود دیگر عادی می شود.
برای همین برای شاگردان این به اثبات رسیده بود و می دانستند که عیسی هر لحظه کنار آنهاست و هر گاه ممکن است که ظاهر شده و دوباره ناپدید شود. برای همین خیلی مواظب افکار و رفتار و صحبتهای خود بودند چون می دانستند که هر لحظه امکان دارد که مسیح ظاهر شده و دومرتبه ناپدید شود.

اگر برای شما به مدت چهل روز این اتفاق مرتبا تکرار شود چه تغییر فکر در شما ایجاد خواهد شد؟

اگر من بخواهم آن تاثیری را که مسیح در عرض چهل روز بر روی شاگردان گذاشت را شرح بدهم هرگز نمی توانم آن را کاملا و بخوبی بیان کنم.
او بارها می آمد و نان را گرفته دعا می کرد و آن را پاره می کرد و در حالیکه مشغول خوردن بود شاگردان سوراخهای روی دست او را می دیدند و می دانستند که این همان عیسی است که زخمهایش آشکار است وهمه چیز برای او عیان است.

و پولس رسول در رساله فیلیپیان 3: 21 می گوید روزی می رسد که خداوند این بدنهای حقیر ما را در هم می شکند و تبدیل به بدنهای پرجلالی مانند بدن عیسی مسیح می کند که زمان و مکان را درهم خواهد شکست و هیچ محدودیتی برای ما مفهومی نخواهد داشت.

و پولس رسول آن جلال را دیده بود و چقدر عالی است که ما هم در آینده صاحب بدنهایی خواهیم شد که مانند مسیح می توانیم در یک لحظه ظاهر شده و در لحظه ای دیگر ناپدید شویم.

نوع نگرش ما از عیسی تعیین نوع زندگی ما در مسیح است. یعنی اینکه شناختی که امروز من از مسیح دارم اگر شناختی باشد که قبل از قیام او باشد طبیعتا میوه هایی را ببار می آورم که شاگردان ببار آورده بودند، اما اگر شناختی که امروز من از مسیح دارم شناختی باشد که از او به عنوان خداوند پس از قیام او باشد طبیعتا زندگی من هم تغییر پیدا خواهد کرد.
پس چقدر مهم است که فکر من در مورد عیسی چطور باشد. آیا آن عیسایی است که در جسم ظاهر شد، خسته شد، گریه می کرد، ضعیف شد، انسانها گنهکار او را به صلیب کشیدند و او را کشتند.
آیا چنین تصوری را از اناجیل به دست می آوریم؟ عیسایی که ضعیف بود؟
بدانید که میوه های نیکویی های ما هم مانند شاگردان قبل از قیام مسیح خواهد بود.

ولی اگر فکر ما عوض شده باشد و آن عیسایی باشد که از مردگان زنده شده و همه چیز زیر کنترل و حاکمیت او هست چقدر دیدگاه ما عوض خواهد شد.
شما تصور کنید وقتی که مسیح این تجربیات را در عرض چهل روز، هر روزه با شاگردان داشت و ظاهر می شد و ناپدید می شد. یک روز همه آنها را جمع می کند و به آنها می گوید که تمامی قدرت چه در آسمان و چه بر زمین به من داده شده و من هر روزه تا انقضای عالم با شما خواهم بود.
آنها می دانستند که او چه می گوید، من و شما الان مفهوم هر روزه تا انقضای عالم با شما خواهم بود را درک نمی کنیم، چون آنها تجربه کرده بودند، چهل روز هر روزه خداوند با آنها به نوعی ملاقات می کرد و در زندگیشان ظاهر و ناپدید می شد. آنها او را لمس کرده بودند و می توانستند مفهوم این سخن مسیح را بخوبی درک کنند.

امروزه من و شما شک می کنیم چون که یک چنین اتفاقی برای ما نیافتاده است که ببینیم که یک مرده زنده شده و به مدت چهل روز با ما ملاقات داشته باشد. ولی اگر یک چنین تجربه ای را در زندگی داشته باشیم متوجه می شویم این سخن یعنی چه.

به همین خاطر خیلی مهم است که امروز در زندگی ما، شناختی که از عیسی داریم چه نوع شناختی می باشد.

چون مسیح قبل از واقعه پنطیکاست سعی داشت که طرز فکر شاگردان را نسبت به شناختی که قبلا از او داشتند عوض کند بخاطر اینکه می دانست که آنها ضعیف هستند.
قبل از اینکه واقعه پنطیکاست بوقوع بپیوندد لازم بود که فکر شاگردان عوض شود و مسیح را به عنوان کسی که واقعا زمان و مکان برایش مفهومی ندارد و آن را در هم می شکند بشناسند. و با این شناختی که بدست آوردند زندگی آنها عوض شد مخصوصا پس از واقعه پنطیکاست که مانند بمبی منفجر شد، طرز فکر آنها تغییر کرد و روح خدا ریخته شد و تبدیل به کسانی شدند که از هیچ چیزی باک نداشتند.

چقدر مهم است که امروز نیز زندگی ما عوض شود و مکاشفه ای که ما از خدا داریم و شناختی که از عیسی داریم.
شما مسیح را چطور می شناسید؟
آیا مسیح را در آن کالبد جسمانی که بر روی زمین آمد می شناسید؟ یا مسیحی که از مردگان قیام کرد و تمام قدرت و قوت هم اکنون در دستان اوست و هیچ چیز خارج از اراده او انجام نمی شود؟
آیا با چنین مسیح زنده ای زندگی می کنید؟

من بعد از این خیلی می ترسم که در دعاهایم شک کنم چون می دانم که مسیح در کنار من است و در موقع صحبت کردنهایم نیز خیلی می ترسم چون می دانم که مانند توما خواهد شنید.

خداوند می داند که شما چه صحبتهایی می کنید. او می داند که حتی در فکرهای شما چه می گذرد.
بهمین خاطر خیلی مهم است که ما آن مسیحی را که از مردگان زنده شده بشناسیم و از او شناخت عمیقی داشته باشیم.
نه آن عیسایی که قبل از قیام بود، بلکه عیسایی که بعد از قیام، امروز سرور و خداوند همه زندگان شده است.
یکی از دلایلی که اگر ما عوض نمی شویم و زندگی ما تغییر پیدا نمی کند بخاطر اینکه هنوز با آن عیسایی زندگی می کنیم که قبل از قیام هست، هنوز آن عیسایی را ما می شناسیم که ضعیف می شد، خسته می شد، تسلیم انسانهای گنهکار شد و در آخر هم او را کشتند و مصلوب کردند.
اگر من زندگیم امروز عوض نمی شود به این دلیل است که با آن عیسی زندگی می کنم، ولی اگر با عیسای قیام کرده زندگی می کنم طبیعتا نمی توانم آن شخصیت کهنه خودم باشم، چون دائما و هر روزه با من است.

خداوندا عطا کن که ما شناخت و درک درستی از عیسای قیام کرده و تاثیری که او بر روی شاگردان گذاشت پیدا کنیم و ترس خداوند زنده و حاضر که همواره در کنار ما است در وجود ما باشد.

تاملی بر مزامیر قسمت اول - ای خدا از عمقها- مزمور 130

تاملی بر مزامیر قسمت  اول - ای خدا از عمقها-  مزمور 130
شاید بتوان به جرات گفت که در میان مخلوقات تنها انسان است که آگاهانه رنج می کشد. رنج بشر تنها در نتیجه رخداد وقایع دردناک نیست. گویی انسان بودن خود بهترین دلیل رنج کشیدن است.
به قول ابوسعید ابوالخیر:
دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسیست
اما چه کنم محرم رازم کس نیست

ولی چه زیباست که مزمور به جای واژه رنج از کلمه "عمق" استفاده می کند. اگر رنج غالبا مفاهیم ناخوشایندی را در ذهن تداعی می کند، عمق ما را به فضایی اسرار آمیز و سرشار از ابهام می برد. آری حقیقت زندگی به حقیقت فرو رفتن در اعماق پیچیدگی ها، سوالات بی پاسخ و چراهای جانکاه است. مزمور نگار با تشبیه رنج به عمق به رنج مفهومی مثبت می بخشد. گویی رنج مجالی است که در آن میتوان عمقی را تجربه کرد. عمقی که در آن نیاز به خدا واقعی تر و فریاد به سوی او با معنا تر می گردد. گویی در اعماق، حقیقت حیات (رنج) و حقیقت خدا با هم تماس برقرار می کنند. آنجاست که از نگاه قشری به حیات در می گذریم در می یابیم که باید جدی تر به زندگی نگاه کنیم حال بیایید تاملی بر دستاورد های حضور در اعماق را داشته باشیم.

1)درک عمیق تر آمرزش الهی
8 بار نام خداوند ذکر می شود. او بخشنده و فراموش کننده گناه (آیات 3و4)، خالق امید (آیات 5و7) ، در آیه ۸ این مزمور عامل نجات (آیات 7و8) قوم خداست. شاید اولین سوال دردناک که در رویارویی با رنج از خود می‌پرسیم این باشد که آیا وضعیت فعلی من نتیجه گناهان و خطایایم نیست؟ یاس و نا امیدی در این لحظات بر ما سایه می افکنند. خود را دور از خدا در اعماق انزوا، تنها می بینیم. گویی زمستان سرد و یخ زده تمامی عرصه های وجودمان را تسخیر کرده است. به قول شاعر نامی آقای اخوان ثالث :

منم من سنگ تیپا خورده ای رنجور،
منم من دشنام پست آفرینش نغمه ناجور، بیا بگشای در بگشا که دلتنگم.

اما خبر خوش آن است که دقیقا در چنین لحظاتی می توان آمرزش الهی را تجربه کرد. خداوند ما را میبخشد چون برای او و تنها برای او، جدای از افعالمان با ارزشیم

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت (حافظ)
الهی آفریدی رایگان و روزی بدادی رایگان
بیامرز رایگان که تو خدایی، نه بازرگان (خواجه عبدالله انصاری)
الهی چون به تو نگرم، پادشاهیم تاج بر سر
و چون به خود نگریم، خاکیم بلکه از خاک کمتر (خواجه عبدالله انصاری)

او با کلامش به ما امیدی می بخشد و به طرق بی نهایت گوناگون ما را از اعماق بیرون می آورد. اما از یاد نبریم که شما با خروج از اعماق به انسانی متعالی تر و عمیق تر تبدیل شده است.

2) چه باشیم نه آنکه چه بکنیم
اعماق به ما یاد آوری می کنند که آنچه که هستیم مهمتر از آنچه که انجام می دهیم می باشد. واکنش طبیعی بشر در رنج آن است که افعال مختلفی را برای خروج از رنج در پیش می گیرد. اما عمق فرصتی است تا در آن به آنچه هستیم بیندیشیم. مزمور نگار از انتظار در اعماق سخن می گوید، انتظاری همانند محافظان شهر و آبادی (داروغگان آیه 6). آنان به انتظار صبح به شب را سپری می کنند. آنها چشم انتظار طلوع خورشیدند، گر چه هیچ نقشی در حرکت زمین و ایجاد انرژی نور خورشید ندارند، اما به یقین می دانند که طلوع فجر در راه است.

در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی (حافظ)

در اعماق می آموزیم که باید منتظر طلوع محبت و بخشش خدا باشیم.

نتیجه گیری: رنج به عنوان بخشی لاینفک حیات بشر ما را به عمقی می برد که در آن صدای خدا به گوشمان برسد. رنج به ما می آموزد که باید برای طلوع بخشش و امید انتظار پیشه کنیم. انتظاری زنده تر و پویا تر از داروغگان شهر. رفتن به عمق ها به ما می آموزد که به جای خیره شدن در بظاهر تابلو های زیبا به چشمان خود را بار دیگر برای درمان به دست چشم پزشک الهی بسپاریم تا بهتر نظاره گر حقیقت حیات باشیم.

فرزند بی مكان خدا



فرزند بی مكان خدا
در زمانی كه مسیح باید متولد می شد، بسیاری از بردگان و غلامان در خانه های اربابانشان و یا در كلبه ها بچه دار می شدند، اما مریم مادر عیسی برای به دنیا آوردن پسر یگانه خدا، در یك آخور وضع حمل نمود.

انسانها برای قرنها در جستجوی خدایی بوده اند كه به زمین خاكیشان پای گذارد. بسیاری اذعان داشته اند كه اگر خدا به زمین می آمد و در میان ما زندگی می كرد و ما او را می دیدیم و سخنان او را می شنیدیم، به او ایمان می آوردیم.
انجیل برای ما مژده ای دارد: خدا به زمین ما پای گذاشت و ما او را دیدیم، ولی خبر اسفناك این است كه ما انسانها چنانكه می گفتیم از او استقبال شایانی نكردیم. در زمانی كه مسیح باید متولد می شد، بسیاری از بردگان و غلامان در خانه های اربابانشان و یا در كلبه ها بچه دار می شدند، اما مریم مادر عیسی برای به دنیا آوردن پسر یگانه خدا، در یك آخور وضع حمل نمود. امروزه آخورها تمیزتر از زمان مسیح می باشد. در آن زمان آخورها جای تاریك و كثیف و پستی بود.
مالك آسمان و زمین، كه تمامی پری زمین از آن اوست، وقتی به زمین خاكی ما پا گذاشت، در یك آخور متولد شد. در آن زمان بسیاری از ثروتمندان می توانستند به مسیح جای دهند، ولی ندادند. ثروتمندان، نشانه آنانی هستند كه خود را بی نیاز نسبت به مسیح و نجات او می بینند و می گویند پاك و بی گناه هستند و احتیاجی به مسیح ندارند.

مدتی پیش زنی بود كه خانم بنده به ایشان بشارت انجیل مسیح را داده بودند، و ایشان در پاسخ به این پیغام گفتند: " من هر چه دلم بخواهد دارم. ثروت، مال، فرزند، شوهر خوب، خانه خوب و دارایی خوب. اگر خدا احتیاج به چیزی دارد نزد من بیاید، من احتیاجی به او ندارم. چندی نگذشت كه روزی همسر من مادر این خانم را در خیابان ملاقات كردند و ایشان شروع به گریه كردند و همسرم از ایشان پرسید: " چرا گریه می كنید؟" و ایشان گفتند: " شوهر دخترم با زن دیگری رابطه داشته و دخترم از این مسئله آگاه شده و اعتراض كرده و شوهرش او را از خانه بیرون كرده و طلاقش داده است و اكنون با بچه هایش در خانه كوچك من می مانند و در وضعیت افسرده و اسفناكی بسر می برد." از این داستانها بارها شنیده ام و این نشان می دهد كه انسان چقدر می تواند مغرور باشد.

شما اكنون به این مسیح چه پاسخی دارید؟ مسیح اكنون چون یك طفل فقیر نیست، كه در قلبتان را بكوبد و از شما رحمت و كرامت بطلبد. او خداوند است و او آمده تا ما را از گناهانمان و سرنوشت دردناكی كه در انتظار انسانهاست نجات دهد. اگر امروز نجات دهنده یعنی عیسی مسیح را بپذیرید همانطور كه آن آخور تبدیل به زیارتگاه شد و بسیاری آمدند و این طفل را در آنجا دیدند و جای معروفی شد و اكنون یك كلیسای بسیار زیبا در آنجا ساخته شده، قلب شما نیز عوض خواهد شد. نیتهای قلبتان عوض خواهد شد و هدفتان در زندگی تغییر خواهد كرد. آیا امروز مسیح را در قلبت جای می دهی؟(مكاشفه 20:3)
اینكه مسیح را فقط در قلبتان جای دهید كافی نیست. مسیح باید تمام امور زندگیتان را رهبری كند. مسائل مالی و خانوادگی و شغلی و اجتماعی و هر چیز دیگر را به مسیح بسپارید و او صاحب و مالك آنها باشد. در خانواده تان در سال گذشته چقدر وقت به مسیح داده اید؟ آیا با خانواده تان این عادت را دارید كه با یكدیگر جمع شده خداوند را بپرستید و كلام او را با هم مطالعه كنید؟ داود در مزمور 1:132-5 می خواهد كه قبل از خانه خودش خانه خدا را بسازد. آیا قلب شما و خانواده شما خانه خدا هست؟ بسیاری در سال گذشته حتی یك بار هم دعای خانوادگی نداشته اند! و واقعا این مسئله دردناك است.

در كلیسایمان چطور؟ روزی سیاهپوستی به كلیسای سفیدپوستان رفت و او را از آن كلیسا بیرون كردند، چون سیاه پوست بود. او در حالیكه گریان و ناراحت روی پله های بیرونی كلیسا نشسته و گریه می كرد، عیسی مسیح را دید. این شخص سیاه پوست از مسیح پرسید: " شما اینجا چه می كنید؟" و مسیح در پاسخ گفت: " مرا هم بیرون كرده اند." آیا مسیح در درون كلیسایمان است یا در بیرون. اجازه دهیم مسیح سر كلیسا، خانواده و همه وجود ما باشد. آیا مسیح همه چیز ما هست. آیا او در قلب، خانواده و كلیسایمان مكانی دارد؟

خدای من خدای من چرا مرا واگذاشتی !!!!

خدای من خدای من چرا مرا واگذاشتی
رنج وانهادگی عیسی توسط پدر بر صلیب، سایه سنگین نگاه اورشلیمیان مایوس و پوزخند کاهنان مطمئن و لعن و نفرین دزد بر صلیب را برایش ناچیز می‌کرد.

درد جانکاه میخها تا به مغز استخوان الوهیت رسوخ می‌کرد و خدا در این تجربه دردناک انسان شدن خود را محدود و تابع قوانین بازی کرده بود، تابع قوانین زمین بازی که خود آفریده بود، جهان محدودیت و جهانی که به سرعت بسوی نابودی منحرف شده بود...

و خدا تنها با به زیر چرخ دوار و سنگین این کاروان سرازیر به سوی جهنم می‌توانست جلوی این حرکت ناسوتی را بگیرد....
خدا در وانهادن پسرش بر صلیب، جواهر بی‌مثال رنج که با عرق به خون مبدل شده عیسی در جتسیمانی به مروارید بدل شده بود بر لباس شاهانه خویش می‌افزود، گویی تنها لباس مطلق کمال با مزین شدن به مروارید گرانبهای رنج عیسی، لباس در خور پدر نورها می‌گردید.
خدای کامل در عیسی اطاعت را می‌آموخت و از این رو نویسنده عبرانیان به صراحت می‌گوید:"هرچند پسر بود به مصیبتهایی که کشید، اطاعت را آموخت" (عبرانیان ۵‏:‏۸‏ ). کمتر الهیدانی در رابطه با این آیات قلم فرسایی کرده است زیرا خدایی که می‌آموزد چندان با اندیشه خدای غیر قابل تغییر برخی از الهیدانان محافظه کار همخوانی ندارد اما خدا در عیسی، انسانیت را می آموخت درست مانند مهندسی که دستگاهی را که خود ساخته است می‌شناسد و از کارکرد تک تک پیچها و مهره های آن آگاه است اما صدای جیغ ناشی از اصطکاک قطعات فرسوده را زمانی در استخوان خویش می‌تواند احساس کند که خود تبدیل به آن قطعه شود.

خدا در تجربه بشر شدن خویش تمامی آسمانیان را متعجب کرد، خدا قصد داشت شیطان را در زمین بازی خودش به رسوایی شکست دهد اما این پیروزی بهایی دردناک برای او و شیرین برای بشریت داشت یعنی مرگ جانکاه پسر خدا.
خدای محیط بر خلقت در تجربه جسم مندی عیسی در آفرینش خود محاط می‌شد و انسانیت را بر الوهیت خویش می‌افزود. حقیقت درد و تنهایی عیسی چنان حقیقی و هولناک و غیر منصفانه است که جز واقعیت رستاخیز نمی‌تواند خدای پدر را در محکمه وجدان و قلب بشری تبرئه کند. بعبارتی خدا در صلیب عیسی خویش را به محاکمه آدمیان کشانید تا تنها با رستاخیز پسرش از مردگان بتواند خدای عاشقانه و دوست داشتنی و پرستیدنی آدمی باشد. خدا جز با رنجبری عیسی نمی‌توانست مهر خویش را به قلب تلخ و سنگی و دردمند انسان رنجدیده و زخمی و مبتلای پس از سقوط آدم وارد سازد.
بگذارید کمی عارفانه بگویم، شاید که رنگ و بوی به ظاهر کفرنمایی این گفتار خواب سنگین مذاهب و مکاتب که تصویر خدایشان ، خدایی کر و لال و تغییرناپذیر است را بر هم زند. خدایی که در رنجهای مخلوق خویش ککش نمی‌گزد و حتی از اینکه نام پدر بر او نهند احساس عار و ننگ می‌کند و دامن ردایش ملوث می‌شود. بگذار خواب چنین خدایی با کفر مسیحیت بیاشوبد و زانوان تمامی مکاتب در برابر خدای واحد حقیقی کتاب مقدس خم شود:
خدایی که جرات تحمل رنج و حقارت جسم گردیدن را ندارد از شیطان ضعیف تر و از انسان کوچک تر است.

از این رو نامی به عیسی بخشیده شد تا هر آنچه در آسمان و زمین و زیر زمین است اقرار کند که عیسی خداوند است برای جلال خدای پدر.
دیتریش بونهوفر الهیدان شهید در زندان نازی در زمانی که هر روز منتظر حکم اعدام خویش بود چنین می‌گوید: تنها خدایی رنجبر می‌تواند در لحظه‌های رنج نیز خدا باشد.
از این روخدا برای مسیحیت حقیقتاً لایق پرستش است زیرا که برای پیروانش حاضر به جانفشانی تا به مرگ گردید. خدا جز به رنج وانهادگی عیسی قادر به کشف و معرفت دنیای بشری که خود آفریدگارش بود، نمی‌شد. این مهندس اعظم تنها با تبدیل شدن به صنعت دست خویش و در کوره آزمون کیفیت قرار گرفتن می‌توانست صدای دردناک و استخوانسوز اصطکاک پیچ مهره‌های روح بشری را در حرکت میخهای فولادی بر زردپی و استخوانهای دست و پای عیسی حس کند. خدا مرده درد کشنده شلاق را تنها زمانی که پشت برهنه عیسی را به شلاق مذهب و قدرت می‌سپرد می‌توانست بچشد. از اینرو در دردها و رنجها و مصیبتها و وانهادگی‌ها و حتی یاس و ناامیدی از خدا، کسی را داریم که بر شانه‌هایش بگرییم و بدانیم که وکیل مدافع ماست در آسمان و او کسی نیست جز رب العالمین، قطب عالم امکان، فخر زمین و زمان، حضرت حق، محبوب عاشقان، سردار رنج و عشق، پیروز ابدی، شاهنشاه دو عالم عیسی مسیح ناصری.
جلال بر نام مقدس او باد.